![]() |
![]() |
|
قلو خديجه گفت: استاد مراد! تويِ تاريكي و باران، چهجوري
بوته بكنيم؟ هيچ خاكي امشب نميتوانيم به سرمان بريزيم!
استاد مراد، با وحشت و دلهره رفت از بيكند بيرون، پايش به چيزي گير كرد، صداي به زمين خوردنش همراهِ بادِ سردي خزيد داخل بيكند و بعد از لحظهاي صداي فريادش به گوش چاهخوها رسيد: نجات...! نجات...! مرادِو! دردهايت توي سرم بخورد! نجاتمان دادي! چاهخوها همه ريختند بيرون، مرادو شش تا بيل را به هم بسته بود، بغل كرده بود و با خودش آورده بود، با چهار تا چراغ بادي كه همه را به يك نخ بسته بود. مرادو، چه را نجات داد؟ «نجات»؛...- نجات چه؟ در پاسخ اين پرسش بايد گفت: نجاتِ كهكينها، نجات چاه و كاريز ، نجات قنات، نجات باغها، كشتزارها، محصولات كشاورزي، نجات دامپروري روستايي (دامداري غير كوچي يا به لغتِ محلي «چِكِنه»)، نجات مردم، نجاتِ «تمدن كاريزي» نجات بخش كوچكي از تمدن كاريزي، نجاتِ سازه شاهكاري مثل قنات دوطبقهي «مون» (moon) واقع در شهرستان اردستانِ استان اصفهان، نجاتِ شاهكاري مثل قنات «زارچ» (zarch) كه دارايِ قدمت تاريخي بيش از سه هزار سال بوده و سه شاخه است يعني سه تونل زيرزميني جدا از هم دارد كه روي هم، پيشها، صد و پنجاه ليتر در ثانيه آبدهي داشته است و امروز تعداد مالكين و شاربين آن هشتصد خانوار كشاورز است و سطحِ كشت باغي آن حدود بيست و پنج هكتار شامل انگور، انجير، سيبدرختي، پسته و هلو و سطح زير كشت زراعي آن حدود چهارصد هكتار شامل گندم، جو و يونجه است. نجات قناتهايي مثل قنات «گوهر ريز» جوپار و «كوثر ريز» مُحيآباد كه گوهر ريز بر حسب آب موجود به دوازده هزار سهم تقسيم شده و اين تقسيمات از طريق مَقْسَمِ شش قسمتي كه كمي پايينتر از :كَهن» (مظهر قنات) واقع شده صورت ميگيرد و مزارع و باغها را سيراب ميكند و كوثر ريز محيآباد با دو رشته قنات بُرز و جَهْر جمعا به طول هفت هزار و دويست و نه متر در دو شاخه، با بدهيِ تقريبي هشتاد ليتر در ثانيه، حدود چهارصد و بيست هكتار از باغها و اراضي محيآباد و كوثر ريز را آبياري مينمايد. مرادو قناتي را نجات ميدهد مثل قنات «حسنآباد» قهستان سيرجان كه در قسمت مهمي از كاريز آن به جاي «نا» (كَوَل) در كف و سقف و دو طرف آن سنگهاي عظيم مَرمَر كار گذاشتهاند. درست شكل قوطي كبريت كه به پهلو بگذاري در اندازهي قدِ آدم و در بدنهي سازه كاريزهاي اطرافِ شهرِ پاسارگاد، پايتختِ كورش بزرگ و شهرِ استخر، كلان شهرِ دوران هخامنشي و ساساني و نيز پرسپوليس، تكههايي از سنگهاي شكسته شدهي بناي تختجمشيد ديده ميشود كه آنها از دور ريزهاي دورهي ساختِ تخت جمشيدند. به جوانان راحتطلب و در رفاه امروز بايد گفت: در شهرستان گناباد قناتي هست كه از مادر چاه تا كَهْنِ كاريز هفتاد و دو كيلومتر يعني از حدود كوه پنج تا شهر سيرجان طول دارد. در همين گناباد قناتي داريم به نام قنات «قصبه گناباد» كه يك اسطوره است و محقق نستوه معاصر، استاد دكتر محمدحسين پاپُلي يزدي در تحقيق و تفحصي خداپسندانه كتابي به نام «قنات قصبه گناباد يك اسطوره» به همياري همكارانش ضمنِ تحقيقاتِ ميداني در محل، از صد و بيست و نه منبع ايراني و خارجي استفاده كرده است و شركت سهامي آب منطقهاي خراسان چاپ و منتشرش ساخته است. قنات با ويژگيهاي خاص خودش ساخته ميشود. ساختار قنات در همهجا مشخص و يكسان است و از آن جايي كه هزينهي ساختِ قنات زياد است و بايستي ساليان سال كار كند و آب مردم- در حقيقت حيات مردم- را تامين كند و در خدمت مردم باشد، مسئلهيِ مهم، حفاظت و نگهداري قنات است كه بايد براي آن جانفشاني كرد و مرادو براي حفظ و نگهداري قناتي كه در آن كار ميكند، جان خودش را به خطر مياندازد. مرادو و دیگر شخصيتهاي قصهي مرادو يادآورمان ميشوند كه اهميت قنات، تنها در تامين آب آشاميدني و كشاورزي نيست، بلكه يكي از فوايد مهمِ قنات، فراهم كردن زمينه مناسب براي همبستگي و مشاركت اجتماعي در امور و ترفيع و ترويج فرهنگِ زيستْگروهي و در نتيجه استوار كردن جامعه است. اجداد مرادوها در كشور گرم و خشك بياباني و نيمهبياباني ايران قنات را اختراع ميكنند، پاس ميدارند و درس همكاري و همياري و گذشت ميدهند و تمدنِ صلح جويانه و دوستيآميزِ كاريزي را ميآفرينند. قنات چيزي فراتر از يك تكنولوژيِ سنتيِ تامين آب و سرمنشاء ايجاد روستاها و شهرهاست. اخلاق و فرهنگي كه جهان امروز نياز مبرمي بدان دارد، يعني تمدني كه خوي و خصلت و رفتارِ مردمانِ آن، سخت كوشي و تلاش، توليد محصولات گرانقيمتِ كشاورزي، صنعتي، خدماتي و تجاري و مبادلهي آن از طريق مذاكره و گفتگو است. يعني همان اخلاق عملي كه جهانِ امروزِ ما تشنهيِ آن است. اخلاق و فرهنگ والاي تمدنِ كاريزي برايمان گنج است. گنج خوشخويي و عاطفه و انسانيت، گنج خوس برخوردي و صلحجويي و عدالت و رعايت حرمت و حقوق ديگران. در فرهنگ و تمدن كاريزي نه چنگيزخان مغولي پاگرفته و نه هيتلري و نه تروريستي داشتهايم و نه تروريستپروري كردهايم. افسانههايمان حول محور آب قنات و آدمهاي پرتجربهي آبشناس و يابندهي معادن و سفرههاي آب زيرزميني و حافظ و دلسوز كاريزها و تاسيساتِ جنبي قناتها مثل آسيابها، پايابها و آب انبارهاست. هر قنات در واقع يك ميراث فرهنگي ديدني و شگفتي برانگيز است كه اكثرا ميتوانند جنبهي توريستي هم به خود بگيرند. قسمتهاي مهم يك قنات عبارتند از: 1- قسمت هَرَنْج يا كانال روباز يا قسمت آب تَلَفكُنِ قنات كه امروزه خيلي راحتتر ميتوان با استفاده از ورق عايق پليتون يا ژئومِمبران (Geomembran) كه غشايي از جنس پليمر است و به عنوان لايه نفوذناپذير بر روي انواع بسترهاي آب قرار ميگيرد و مانع هدر رفتن آبهاي ذخيره شده يا در حال انتقال در كانالها ميگردد، پوششگذاري شود. 2- قسمت خشكان (خشكه كار يا آب گُمكُن) قنات كه بايد با ژئوممبران پوششگذاري شود. 3- قسمت تران (ترهكار يا آبده) كه ميتوان با استفاده از فنآوري نو، با ژئوممبران، كل آبي كه در قسمت تران هر رشته قنات جاري است با كمترين درصد تلفات به مظهر قنات پاياني محصول رساند. قنات يا كاريزي زده شده و آبادياي به وجود آمده و آبادي به شهر تبديل شده است. در آن شهر نه خياباني به نام مقنيها و چاهخوها هست و نه بلواري به اسم كهكينها و نه رشتهاي در هنرستانها به نام آب و آبياري و عمران آب. حال آن كه دهها رشته براي تهيهي نان هست و از آب گفتن خبري نيست. به هر حال ادامه بخش حيات بشري در تمدنهاي كاريزي همت و پايمردي كهكينهايي مثل ممدوها و مرادوها و علي بالاييها و استاد مرادها و قلو خديجههاست و چه خوب از قول كهكينها انوري شاعر قرن ششم به شاد خواران و اربابان زر و زور گفته است: او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواسته است گر بكاوي تا به مغزِ استخوانش زانِ ماست منابع و مواخذ: 1- مجموعه مقالات كنفرانس بينالمللي قنات، كرمان 2 و 3 آذرماه 1384 2- اطلاعات قناتهاي گوهر ريز و كوثرريز جوپار 3- قنات قصبه گناباد يك اسطوره، دكتر محمدحسين پاپُلي يزدي و همكاران، ناشر شركت سهامي آب منطقهاي خراسان 4- بروشور قنات دو طبقه مون 5- بروشور طولانيترين قنات ايران، زارچ 6- مرادو قصه نوجوانان و جوانان، محمدعلي آزاديخواه، انتشارات زال |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11:33 توسط محمدعلي آزاديخواه |
|
|
7/7/43 كه تاريخ اولين حكم كارگزيني معلميام است و به مديري و آموزگاري دبستان قنات توت قُهستان منصوب شدم، از تاريخ شنبه 7/7/87 كم كردم، ديدم سه ماه معلميام را از چهل و چهار سال جكاندهام بالا و مثل مرد داستان «عشق به زندگي» جك لندن خودم را به سوي ساحل نجات ميرسانم. هَمْ عشقِ معلميم به قول همكار ديگرم آقاي غلامرضا بيدار «از درون پُكيد». همو كه در اين زمهريرِ زمانه تو سوز كرد و توتُم نمود و طي شد- نه، طي نشد، جان نباخت، جان فدا كرد؛ فداي جوانان دبيرستاني و دانشگاهي استانمان. طي چهل و چهار سال معلمي، همكاري مثل ايشان نديدم كه كتاب بخرد و كتاب بخواند و تازههاي كتاب را داشته باشد. بيش از همهي معلمها دوست داشت از آخرين دستآوردهاي بشر در همهي زمينههاي علمي، فرهنگي، هنري باخبر باشد. ميگفت كه درست است ما سعدي و حافظ و سعدي و مولوي را داريم كه هيچ كشوري مانندشان را ندارد، اما ما نبايد خودمان را در قفس تنگ زبان فارسي زنداني كنيم. بنابراين از آموختن زبان انگليسي غافل نبود. ميگفت زبان غالب، در اينترنت انگليسي است. دوست مشتركي از تهران زنگ زد اظهار مسرت و شادي كرد كه آقاي محمدعلي مسعودي چقدر ساده، رسا و شيوا مطلب با ارزشي را درباره ادبيات داستاني از انگليسي ترجمه كرده و در مجلهي «خوانش» چاپ شده است و باز بعد از مدتي از چاپ داستاني از مسعودي در همين خوانش خبر داد و نثر پختهي او را شاهكار ادب معاصر دانست. غير از زبان انگليسي عجيب تسلطي به زبان عربي داشت. دو سال دوره فوقليسانس حقوق دانشگاه تهران، به خاطر اينكه اساتيد حوزهي علميه هواي آلوده تهران براي ريهشان خوب نبود، كلاسهاي دانشجويان كارشناسي ارشد را از تهران به قم آوردند و اين دو سال ضمن گذرانيدن موفقيتآميز درسهاي حقوق، حداكثر استفاده را در فراگيري زبان عربي به خرج داد. از سختي جلد چهارم كتاب «مباديالعربيه» معلم رشيدالشّرتوني ميناليدم، يك بار طي دو ساعت با تسلط و اشراف تمام چندين صفحه كتاب سخت را به سادگي و رواني يادم داد. هميشه گوش به زنگ بودم كه از كرمان بيايد «كورگاه» پيش مادرش، توي دبيرستان از آقاي حبيب افاضاتي دبير زبان كه شوهر خواهر و پسرعمهاش بود، سراغش را ميگرفتم كه آمده است؟ اين جمعهاي قرار است بيايد؟ و اگر آمده بود، به سويش پر ميكشيدم. اغلب با آقاي احمدعلي صفا ميرفتيم پيشش. روزي كه پيشش بودم، آنچنان غرق يادگرفتن و يادگرفتن ميشدم كه نميفهميدم چه زود خورشيد به كوه مينشيند و من به بهانهي تجديد خاطرهي او در كورگاه و خودم در دولتآباد قُهستان خَلَمهچراني ميكرديم و سر صحراي شلغمي، شلغم كُلوخو ميكرديم. آتش روشن ميكردم و كترِ سياهم را روي «سِهْ كُته» ميگذاشتم، چاي چپوني دم ميكردم يا به كمك هم شلغم كُلوخر ميكرديم و تا ديروقت شب پايين باغها با خورشيد وجودش گرم بودم و از گفتار و رفتارش لذت ميبردم. تمام خستگي چند هفته كه او را نداشتم، از تنم بيرون ميرفت. حال چارهاي ندارم، جز اينكه اين غزل حافظ را بخوانم و بگريم: بي مهرِ رُخت روز مرا نور نمانده است وز عمر مرا جز شب ديجور نماندهست صبر است مرا چاره هجران تو ليكن چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است در هجر تو گر چشم مرا آب روان است گو خون جگر ريز كه معذور نمانده است چند سال پيش كه قرار بود سعادتآباد مركز دهستان قُهستان جزو روستاهاي بخش پاريز شود، يكي از زبانش در رفت كه از سعادتآباد كسي برنخاسته كه سرش به كلاهش بيارزد و من محمدعلي مسعودي را فرياد ميكشيدم و به وجودش افتخار ميكردم و افتخار ميكنم و خواهم كرد. او اصلا و ابدا اهل ادعا و مطرح شدن نبود، تن به چاپ آثارش نميداد. پُزِ تحصيلاتش را نميداد. از مادرش «مرجان» كه يك زن زحمتكش روستايي است، دهاتيتر حرف ميزد. واژههاي محلي وردِ زبانش بودند. روي اينكه اين واژهها از كجا، چه مسيري، چه ريشهاي به قُهستان ما رسيدهاند، تحقيق ميكرد. آرزومند يك نظام تحصيلي خيلي پيشرفته بود. دلش ميخواست خيلي چيزها و كارها از جمله آموزش و پرورش و آموزش عالي بروز باشد. واژگان و عبارتهاي نوگرايي، نوپردازي، بهروز آوردن، امروزي كردن، روزآمد كردن، بهنگام كردن، در جريان (آخرين اطلاعات، تحولات و ...) گذاشتن، به روزآوري، امروزيسازي، بهنگامسازي را خيلي به زبان ميآورد. عاشق اينترنت بود و براي مطالعه بيشتر در اينترنت روزبهروز زبان انگليسياش را تقويت ميكرد و هميشه توي اتاقش كه كتابخانهاش نيز بود، چندين فرهنگ لغت كوچك و بزرگ انگليسي، تخصصي و غيرتخصصي دور تشكش پخش و پلا بود. چراغ مطالعهاي داشت و كامپيوتري دم دستش و كتاب ميخواند و كتاب ميخواند و بيشتر اولين چاپ كتابها را. دلم براي دوستانش ميسوزد براي جوانان استانمان متاسفم كه قول ما قُهستانيها چنين «دونهيِ قيمتي» را از دست دادند. خدا كند بچههاي خوب و با عاطفهاش سارا و سعيد و سينا، آثار بابا را جمع و جور كنند بدهند به دوستانِ نزديكِ پدر تا با مراقبت و دلسوزي چاپ شوند. پشتِ جلدِ فصلنامهي وزين خوانش، تبليغ مجموعه داستان «اين همه دير» ايشان را ديدم كه انتشارات خوانش چاپ خواهد كرد، خواندم و خوشحال شدم. آقاي صفا ميگفت كه: آثارت را به چاپ نميرساني، ميخواهي طبق روال قديمي ايرانيها بعد از مرگت معروف شوي؟ ميگفت: من همان را هم نميخواهم. بايد كاري بهتر از كارهاي من از چاپ در بيايد. بايد بهترين كتابها در ايران چاپ شود و به دست مردم برسد. جا، جايِ كتاب خوب است نه نوشتههاي مثل مني. از نويسندگان خوب معاصر به محمود دولتآبادي، احمد محمود، علياشرف درويشيان و صادق چوبك عشق ميورزيد و كار سترگ درويشيان را كه مجموعه «داستانهاي محبوب من» نام دارد و داستان و نقد داستان نويسندگان معاصر است و تا جلد پنجم از چاپ درآمده، ميستود. مرحوم استاد محمدعلي مسعودي در ديماه سال 1337 در روستاي سعادتآباد چشم به جهان گشود و متاسفانه در روز پنجشنبه پنجم ديماه 1387 چشم از اين جهان فرو بست و چيزي بيش از 50 سال نداشت كه براي دوستان و شاگردانش، در غم او روزها بيگاه شد/ روزها با سوزها همراه شد. در نيابد حال پخته هيچ خام/ پس سخن كوتاه بايد، والسلام. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 9:43 توسط محمدعلي آزاديخواه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محمدعلي آزاديخواه در سال 1323 در دولتآباد قُهستان سيرجان به دنيا آمد. دوران كودكي خود را در روستاهاي دولتآباد، دهنو و سعادتآباد گذراند. تحصيلات ابتدايي را در دبستان سعادتآباد و متوسطه را در دبيرستان ابنسيناي سيرجان و دانشسراي كشاورزي كرمان گذراند و از سال 1343 به آموزگاري دبستانهاي سيرجان و اصفهان رو آورد. در سال 1352 از دانشكدههاي ادبيات و علوم انساني دانشگاه اصفهان در رشته جغرافيا فارغالتحصيل شد و از سال 1353 دبير دبيرستانها و دانشسراي مقدماتي سيرجان شد. او اكنون بازنشستهي آموزش و پرورش است. آثار منتشر شدهي او در زمينهي ادبيات كودكان و نوجوانان عبارتند از: «پرستوهاي دَرّهي پيچاب»، «افسانهي نامي و كامي»، «دوستان جنگل شاد»، «تبر مشهدي باقر»، «قصههايِ گرگ و ميش»، «قصهيِ جنگل»، «بچهها بيدارند» و «مرادو». داستانهاي كوتاه او براي بزرگسالان تاكنون مجموعه نشده و مجموعهي پنج داستاني «كوتولهاي در تَنگ» نخستين آنهاست كه به بازار كتاب آمده است.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|